
امسالم تموم شد ....
چه زود گذشتن اين ثانيه ها...
چه تلخ چه شيرين گذشت و حكايت همچنان باقيست...
دلم ميخواد تو اين روزاي آخر سال خدا رو واسه داشتن كسايي كه دوسشون دارم و در كنارم هستن شكر كنم اسمشون رو به پاس مهربوني هاشون ببرم:
اول از همه مامانيم كه اين چند وقته خيلي بهش زحمت دادم دوم مامان بابام كه تمام دنيام هستن سوم انوشاي گلم كه عاشقانه دوسش دارم چهارم داداشي عزيزم كه عزيز آجيشه و شيداي قشنگم بيشتر دقايقم تو اين روزا با اونه
براي همتون آرزوي بهاري سبز و شاد دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 15:7  توسط شیرین
|
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی بکام
باده رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 22:6  توسط شیرین
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:10  توسط شیرین
|

در آتش نگاه تو تبخیر می شوم
بارانیم ز شوق تو، تکثیر می شوم
حرفی، گلایه ای، غزلی، لب فرو مبند
در دامن کلام تو تعبیر می شوم
گفتی اجاق حوصله ام سرد می شود
وقتی من به پای تو زنجیر می شوم
آخر تمام بودن من با تو بودن است
بی تو از وجود خودم سیر می شوم
از ابرهای خسته، باران امید نیست
در بارش نگاه تو تطهیر می شوم
شاید هنوز قافله ای در پی من است
تا در کجای عشق زمین گیر می شوم
گفتم غزل به شام تو گویم عجیب نیست
گر با خطوط شعر خودم پیر می شوم 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:3  توسط شیرین
|
مرا از بچگي احساس دادند
مرا عادت به بوي ياس دادند
کليد قفل هايم را از اول
به دست حضرت عباس دادند
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 12:58  توسط شیرین
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 12:53  توسط شیرین
|
سلام به همه ی دوستای روزه دار و روزه خوارم....!
خوبید همتون جمیعا؟
دلم واستون واقعا تنگ شده بود.
ولی معلومه هیچ کدومتون دلش واسه من تنگ نشده چون یه سر نزدید ببینید مردم یا زنده....!
زیاد وقت ندارم واسه مطلب نوشتن دوست دارم بیام به وبلاگ های شما سر بزنم حال و احوال کنم شما هم اینقده بی معرفت نباشی یه سری به ما هم بزنید جایه دوری نمیره!
فعلا بای بای
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:6  توسط شیرین
|
سلااااااااااااااااااااااااااااام
وای خدا چقدر دلم برای همتون تنگ شده ....
دلم میخواد گریه کنم !
وای که چقدر حرف دارم .....
چون وقت ندارم همش رو توضیح بدم فقط تیتر هاش رو میگیم...!!!
۱.تولدم امسال یه روز تاریخی شد ( آخه روز انتخابات بود.......!!!!!!!)
۲.من حق رای نداشتم ولی جاتون خالی چه تظاهراتی رفتم شانس اوردم شهید نشدم!!!!
۳.کارنامه ی درخشانم رو گرفتم!!!!!
۴.امسال عمم عروسی میکنه
۵.گوشی توقیف شدم رو که دو سال بود ازم گرفته بودن دوباره پس گرفتم!!!!
۶.من هنوز آدم نشدم(آخه اینقدر با تلفن فک زدم یه طرفه شد الانم که گوشیم رو گرفتم ۴۰ تومن تو یه ماه پول شارژ دادم !!!!!!!!!!!!!!
)
۷.من بد بخت تابستونم باید برم مدرسه !!!!!!! (یه وقت فکر نکنید تجدید گرفتما نه مدرسه ما این مدلی بلا نسبت سگ مثل خر باید همش درس بخونی....!!!)
۸. تو چشم عموم داشته میرفته خونه بی خودی گاز اشک آور زدن !!!! خدا بگم که.....!
۹. پشت موهام رو یه ۱۰ سانتی کوتاه کردم!!
۱۰.دیروز نزدیک بود با مخ از پله برقی پرت شم پایین آبروم بره ولی پشت کفش نازنینم که تازه خریده بودم پاره شد!!!
۱۱. خبر خیلی زیاده حس ندارم همش رو بگم........!!!!!!
بهم سر بزنید دیگه نمیتونم زودزبه زود بیام الان هم شرکت مامانم هستم که به نت وصل شدم !
برام نظر بزارید آم که نشم یه جوری میام میخونم دلم واسه همتون تنگ شده!
( یا حسین ......... ! )
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:41  توسط شیرین
|
سلام به همه ی دوستایه نازنینم
ببخشید نیومدم بهتون سر بزنم
آخه چشمتون روز بد نبینه دو سه روز قبل عید کامپیوترم ترکید!!!!!
حالا کی وقت کنم ببرمش بیمارستان حالش خوب بشه خدا میدونه!
خلاصه دلم واسه همتون خیلی تنگ شده الان هم تو سایت مدرسه هستم الانه که بیان کلم رو ببرن!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:47  توسط شیرین
|
این سال هم با تمام بدی ها و خوبی هاش تموم شد....
یک سال گذشت....
یک سال به تجربه هامون اضافه شد....
خیلی ها رفتن.... خیلی ها اومدن ....
خیلی ها موندن.... خیلی ها روندن ...
خیلی ها شکوندن و سوزندن .....
ولی حالا دیگه هرچی بوده گذشته .... پس قسمتای خوبش رو حفظ کن و بقیه رو بنداز دور!
ببینم !
دلت رو آب جارو کردی ؟
غم و غصه رو از دلت ریختی بیرون؟
آخ آخ!!
یه لکه رو گوشه دل نازت جا گذاشتی
جون من حیف نیست دل به این با صفایی قشنگی؟ بدو بدو بیا این دستمال رو بگیر اونم پاک کن که دیگه عالی میشه.
دوستایه گلم
قربون دل های آسمونیتون برم که هر کوم واسه خودش دنیایه ، اگه چیزی تو دلتون مونده این دو سه روز آخر رفعش کنید باشه؟!
قل دادین هاااااااااااااااااااااااااااااااا .....
این عید باستانی و آریایی رو به همتون تبریک میگم خصوصا به دو نفر که همیشه رو رأس قلب من بودن و هستن:
گلم وحید عزیزم و انوشای عزیز تر از جونم که بهترین ماه ترین دختر عمه که نه خواهره.
( تو رو خدا این چهار شنبه آخر سال رو به کام خودتون و خانواده هاتون تلخ نکید
بچه خوبی باشین شیطونی نکنید تو رو خدااااااااااااااااااااااااااا...... )
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:11  توسط شیرین
|

من عاشق این شعر رضا یا هستم که فکر کنم همتون هم شنیدید
دوست دارم یه خوردش رو براتون بنویسم و تقدیمش کنم به گلم....!
میدونی وقتی نیستی دل من میشه غمگین و خسته
دو تا چشمای گریونم اگه بری کم کم میشه بسته
آسمون بی تو میباره دلم از بارون بی زاره
دل من ای بی چاره
بری، روزای تکراری یا شبایه بی قراری
اینارو واسم خاطره می زاری
نمیخوام هیچکی بدونه دلم واسه چی می خونه
دل من ای دیونه
دیوووووووووووووونه
دل بی قراره آروم نداره تو رو دوست داره
میمووووووووووووووووووووونه
با تو همیشه بی تو نمیشه.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:21  توسط شیرین
|
سلام سلام سلاااااااااااااااااام
خب دیگه گریه بسه....!
اصلا به من دلقک این حرفا نیومده!!!! 
این نارحتی هام تو دلم باشه بهتره! 
وااااااااااااااااااااااایی چی میخواستم بگم؟!!!
آهان یادم اومد!
جاتون خالی جمعه تولد شقایق جون قلمبه قل قلی بود!
همونی که من عاشق لپاشم...
آچه نانا اینگزه گل گل میخوره قل قلی میشه! 
خلاصه نبودید ببنید چه کارا نکردیم
اینگزه رقصیدیم و قر دادیم اگه میخ بودیم پیچ میشدیم!
حالا گفتم اگه دو روز دیگه بلوتوث مون اومد بیرون تعجب نکنید خصوصا با اون رقص جواد بازی که من آتنا در اوردیم....
خلاصه جایه همتون خالی بود.... 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:18  توسط شیرین
|
دوستای گلم یادتونه روز اول گفتم این جا همه باید بخندن.....؟
اما دیگه این حرف رو نمیزنم.....!
آخه....
خب بذارید منم گریه کنم......!
خسته شدم اینقدر الکی خندیم و تو تنهایی گریه کردم.....!
چرا همه فکر میکنن من خیلی شادم.....؟
لابد چون اینقدر تو سروس بالا پایین میپرم یا همش موهای این پسر خاله بیچارم رو میکشم و میزنم تو شیکمش یا چون خیلی خل و چل بازی در میارم.......!!!
ولی همیشه میگن اونی که همیشه میخنده غم تو دلش بیشتره....
به خدا دیگه خسته شدم....
دلم شکسته .....
چشام پر اشکه.....
از همه خسته ام .... از خودم .... از سادگیام .... از بچه گیام... از همه چیز .... از همه کس.... از همه جا...
خسته ام .... خیلی خسته ام....
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:6  توسط شیرین
|
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:16  توسط شیرین
|
شیدا من تو رو تو مدرسه میبینم دیگه......
خودت که میدونی منظورم چیه .....
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:6  توسط شیرین
|
اجابت کن دعایم را به زیر نم نم باران
ببین یا رب که من تنهام ببین یا رب که من اینجام
بشور من را در این باران که پاک گردم ز این غم ها
تمام روح جان شورم به زیر نم نم باران
ببار باران ببار بارن به روح خسته تنها
بشور از غم بشور از درد بشور از غصه و ماتم
ببار باران به روی من که سرشار از نیازم من
برای بنده بودن هم هنوز غرق گناهم من
بشور تن را در این باران بگیر دست را همی بالا
بگو یا رب اجابت کن دعایم را دعایم را
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:0  توسط شیرین
|
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
من همین جا از یاسمن گلم و شقایق قلمبه نازم با اون لپاش که چهار ساله از بهترین دوستایه منن
عذر میخوام!!!!!
یاسمن جونم به خدا من همیشه ت فکرتم
یاسمن جونم تو که خودت میدونی تو ........
بادم ببخشید گل یاسمنم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:49  توسط شیرین
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:12  توسط شیرین
|

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»


زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»


زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:36  توسط شیرین
|
دوست
الاهی تو بمی ری من بمونم
سرقبرت بيام روزه بخونم
الاهی سرخک و عريون بگيری
تب مالت و فشار خون بگيری
اگر بردی از اينها جان سالم
الاهی درد بی درمون بگيری
ای دوست ای دوست
به جهنم که مرا دوست نداری
از بهر تو هرگز نکنم گريه وزاری
اگر روزی بجز من يار بگيری
الاهی تب کنی فرداش بميری
الاهی تب کن فرداش بميری..... .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 6:51  توسط شیرین
|
عشق يعني علاقه
نه كفگير و ملاقه
دوست دارم يه عالمه
اندازه ي يه قابلمه
من عاشق تو هستم
تو قابلمه نشستم
يه لنگه كفش تو دستم
منتظرت نشستم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 6:49  توسط شیرین
|
یه توپ دارم قل قلیه
مو های سرت فرفریه
مطلب جدید نداشتیم
سرتون کلاه گذاشتیم......!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:42  توسط شیرین
|
تپلویم تپلو
صورتم مثل هلو
قد بالام کوتاه
چشم ابروم سیاه
مامان خوبی دارم
میشینه تویه خونه
میبافه دونه دونه
میپوشم خوشگل میشم
مثل دست گل میشم
یادش بخیر این شعر و وقتی کوچولو بودم همیشه عمم برام میخوند
البته تنها تفاوتی که الان با این شعر دارم اینکه قدم بلند شده مامانم هم برام لباس نمیبافه!
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:27  توسط شیرین
|